تبليغاتX
تقویم باطله

تقویم باطله

لابد کسی هست که این تفچه را مروارید بشمارد...

تقویم باطله

تقویم باطله به پایان اسفند رسید. به گوشه ای می خزم و دکان شعر خویش را تعطیل می کنم.

لحظه ی انفجار نزدیک است. مثل یک بمب ساعتی... تقویم

می خورَد بر سرم ورق هایش. لعنتی روز... لعنتی تقویم

روزها را به شب نزن وصله؛ حال من مدتی ست ناجور است

 جان اوراق بی شمارت. آی... باش خاموش مدتی تقویم

خسته ام از تمام ثانیه ها؛ روزهایت شبیه ثانیه اند

روزها کار خویش را بلدند، تو گرفتار عادتی تقویم

روی برگ چهارشنبه ی تو می نویسند عاقبت یک روز

«شاعری مُرد یک دقیقه ی قبل...» می شوی باز خط خطی تقویم

من سوم شخص مفردم دیگر. می روم بار خویش می بندم .

عمر من ماه بود و عمر تو سال... ای همیشه موقتی؛ تقویم.

 ای چشم­هایت مست مالیخولیایی  ای ابروانت اتفاق ماورایی ای در نگاهت غرقه اقیانوس آرام بی من کجای نقشه جغرافیایی؟ ای بر دل من پا نهاده، خوش نشسته! تفسیر «الرّحمن عَلَی العَرشِ استَوا»یی حق منی! در راه حق باید فدا شد مثل ِ «بلاجویانِ دشتِ کربلایی» می­دزدم از لب­های تو یک بوسه... بگذار یک عمر باشم تحت تعقیب قضایی خاکستر سیگارم... افتادم پس از تو مثلِ زمانِ امتحاناتِ نهایی تهران، هوای گرم، چشم منتظر، من آن قدر اینجا می نشینم، تا بیایی...1 به خون غلتیده ی آهم... به خاک افتاده ی دردمشبیه چشم شیطانم... شب پاییزی ام. سردم.نه شک، اوج یقین است این که می دانی و می دانم که راهم سخت بیراهه ست... اما بر نمی گردم!دو چشمت روشنایی، در نگاهت آشنایی بود من ِ بیچاره ی ظلمت زده، طاقت نیاوردم!نه از دردِ جدایی ها... من از افسوس خواهم مُرد که می خواندم نگاهت را... ولی از بر نمی کردم!...کدامین تیشه دار آخر مرا از ریشه خواهد کَند؟ نهالِ مانده بی آبم... گل ِ شنزار پروردم.خداحافظ بهار من، مرا دست تبر بسپار...که بی تابم. که بی آبم. گل ِ خشکم. گل ِ زردم…2دنیا شبیه توست...دنیا چقدر شکل تو می رقصد: زیبا، ولی همیشه به دور از من دل می کَنَم به چاره گری از او، دل می بَرَد دوباره به زور از من دنیا چقدر شکل تو می خندد، - شیرین و تلخ را به هم آغشته-وقتی که می روی و نمی آیی، در لحظه های سخت عبور از من دنیا چقدر شکل تو می خواهد در دست خود بگیردمان... افسوس دنیا چقدر شکل تو می سازد ماهیِ سرخ ِ تُنگِ بلور از من دنیا چقدر شکل تو می گیرد، تک تک، تمام هستی مردم را - این گام آخر است، تمامش کن، چیزی نمانده غیر غرور از من-دنیا چقدر شکل تو می خواند، هر شب سرود مرگ مرا تا صبح دنیای من! بگو که چه می خواهد این بوف ِ شومِ وحشی ِ کور از من... دنیا شبیه توست نمی فهمد شاعر کدام و شعر کدامین است! دنیا شبیه توست، که می خواهد، وقت ِ شروع ِ شعر، شعور از من!دنیا شبیه توست، که می رقصی. دنیا شبیه توست، که می خندی. دنیا شبیه توست، که می خوانی.  دنیا شبیه توست... به دور از من....3تهران ِ کثافت  اًه! تهران ِ کثافت! خیابان هایت چقدر بو می دهند...               بوی خوب...!***4شعر آخر هشتاد و هشت.ما را چه آسان می کشند آرام، این زخم های کهنه ی کاری در آهمان دود است و بدرود است، داغی به دل داریم انگاری هر داغی از دل رخت می بندد، می آفرینی داغ دیگر را دنیا برایت مشق دوزخ شد، کافیست یارب مردم آزاری هر داغی از دل می رود با خود می گویم آیا رفت؟ آیا رفت؟ در پاسخم اما غمی دیگر از پشت سر می گویدم "آری" آه ای خدای ظلم شرمت باد، با رحمت و لطف دروغینت! شیطان به ما سجده نکرد اما یک عمر ما را داد دلداری! فرماندهان لشکر پیروز مارا عجب در بند خود کردند هر "کاش"مان دربند "اما"ییست، هر "چاره"مان در دست ناچاری آه ای امید نا امید من، روزی مرا از پا می اندازیدودی، ولی از آتشی خاموش، ابری، ولی باران نمی باری.من آن جوان ِ پیر ِ ناکامم، دنبال روز روشنی مُرده این روزهایی را که می میرم، از روزگار عمر نشماری!هر شب برای خویش می خوانیم، ما زود می میریم، می دانیم!مرگی چنین فرق بزرگ ماست، با شاعران ِ پیر ِ درباری.***5 خاک و خون... ...گرچه جلادان میان بزم خون با گلوله نغمه سازی می کنندباز می مانیم و می رقصیم، چون؛عاشقان با مرگ بازی می کنند! با تو در میدان خون خواهیم خواند: "عاقبت یک روز فردا می رسد" در میان تیرباران این ندا تا به خورشید از دل ما می رسد: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او جانی بگیرم جاودان او ردایی گیرد از من "سبز رنگ"***6خاک می نویسد تمام شد بازی، - رد پاهای رفته ات بر خاک-«می کنم در غبار خاطر خود آرزوهای کشته را در خاک» «1» این همه شعر - شرح چشمانت -، می رود بعد رفتن ات بر باد...چون که توفان شدست بعد از تو... چون قلم دست بود و دفتر؛ خاک. بی تو خورشیدِ آسمان تیره... بی تو ماهی میانِ دریا؛ غرق...بی تو از ابر، سنگ می بارد... می کند بی تو خاک بر سر خاک بی پناهم، پناهگاهم رفت. مقصد هر شب نگاهم رفت.ماه شب های روسیاهم رفت. کم کم آن گور را بگستر خاک!...رفته ای! مثل دیگران شده ای. دست رد روی سینه ام زده ای آتشی را که در دل ِ من بود کرده ای مثل کیمیاگر خاک...با دوچشمم که نقش بر آب اند، دیده ام رفتن تو را در باد آتشم را مگر کند خاموش، آخرین خانه ی مقدر؛ "خاک"«1» این یک مصرع، در اصل، بیتی است از سلیم طهرانی.*** 8 پانوشت پانوشتی به سرنوشتم زد، گفت: "از نو نوشتن اش باید"- خواست تا روسیاهی خود را باز با خون من بیاراید -رسم خلقت بدون تبدیل است، آفرینش همیشه در کار است دایه ی زندگی اگر نازا  ست، مادر ِ مرگ، باز می زاید...می روی ای نگاه سر در گم، می روی ای دیار ِ در غربت تا کسی که مرا چنین می خواست بعد از این تا ابد بیاساید!...من برای تغزلی تازه، به نگاه تو سخت محتاجم بی تو، بی سطر سطر ابروهات شعر گفتن به من نمی آیدای تو از دست رفته، ای پنهان، در پی ات خواب هم پریشان است مصرع ِ نانوشته ای گویا... بیت ِ از یاد رفته ای شاید......سال شش ماهه است سال جدید، بعد از اسفند، باز پاییز است به غلط گفته اند هر اسفند بوی فصل بهار می آید...............9 وقتی که سرو مرد... وقتی چنار مُرد ای باغبان بمیر... دیگر بهار مُرد در قصه گفته اند "صد قرن تیرگیست، وقتی ستاره ی دنباله دار مُرد." یک یک ستاره ها خاموش می شوند خورشید هم شبی، خاموش و تار مُرد. ماهی که تشنه بود... ماهی کنار رود... چون بی قرار بود، پس بیقرار مُرد با پنبه سر بُرید صیّاد حیله گر تیری رها نکرد اما شکار مُرد  . شاعر، پیامبر، شعرش کتاب اوست اما چه فایده؟ پروردگار مرد! .  بازی تمام شد... ما باز باختیم چون قهرمان مان با اقتدار... مُرد.***10 چای از دهن افتادمثل تمام اتفاقاتی که افتادچای از دهن افتاد... از چشم تو من هم بستی به رویم چشم هایت را که دیگر بر من نباشد منت دیده شدن هم. می میرد اما جز تو آغوشی نباید در بر بگیرد مرد را٬ حتی کفن هم ای تشنگان شعرهای تشنه من این چاه بی آب است و حتی بی رسن هم...***11شاید باغ منی، بهار منی شاید آرام بیقرار منی شاید عمریست اهل چشم تو ام، گویا!آواره ام، دیار منی شاید! بی تو غریبِ شهر غریبانم تنها تو از تبار منی شایدچشمت به را مانده، کسی می گفت.-شاید در انتظار منی... شاید... -مهتاب را شبیه تو می بینم در چشم های تار منی شاید با رفتنت سیاه شده روزم خورشید روزگار منی شاید در دفترم هزار غزل مُردند تنها تو ماندگار منی شاید شیرین ترین گناه جهانی تو آن سیب آبدار منی، شاید...!***12 انگشت نگاری در چشم غزل خیزت، امروز چه داری؟ دیوانه ترین دختر ایلات بهاری ای دورترین آدم عالم به دل من ای تلخ ترین خنده به لب های تو جاری،بگذار که لبخند بیاید، بنشیند،روی لب تو تا بکند موج سواری وقتی که بمیرند هزاران نفر از عشق باید كه کنند از لبت انگشت نگاری ما کفتر جَلدیم و به سوی تو می آییم شرطی شدگانیم؛ تو هم اهل قماری دیگر پر پرواز نداریم ولی باز؛بازی  بده ما را هم، ای باز شکاری...***13 سرد بود عشق من سرد بود عشق من، زمستان بود راه تاریک بود، لغزان بود  آنچه بارید مثل برف نبود  اشک یخ بسته خدایان بود *** آ ن خدایان که زار می گریند بر من ِ گریه دار می گریند بر من ِ بی تو مانده در شب سرد بر من ِ بی قرار می گریند *** بر من ِ خسته تـَرَک خورده از خدایان خویش چک خورده فحش داده به آسمان ها و از زمین و زمان کتک خورده *** سرد بود عشق من، زمستان بود باد می زد، درخت می لرزید زیر لب گفت عابری تنها:«زندگی، مفت هم نمی ارزید.»***14تقلبمثل وقتی که نیمه شب با ماه، هی بگویی "نرو نرو"، برود هی بگویی "یواش تر لطفن"، نشنود، هی بدو بدو برود زندگی می گذشت و می خندید، مثل آن کس که از تو سیر شده یا نخواهد که راه عمرش را، بعد از این ها کنار تو برود زندگی امتحان بی ربطی ست، امتحانی برای افتادن امتحانی که ساعتش باید، گاه گاهی عقب جلو برود درس خواندن به ما نیامده است، پس بیا تا از این به بعد فقط یا تقلب کنیم و ده بشویم، یا تقلب کنیم و لو برود ما برای ادامه این راه، خسته و ناتوان و پیر شدیم روزمان نیز نیمه شب شده است، کهنه باز آمده، که نو برود ما تمامیم، نقطه را بگذار، شعر بعدی بدون ماست، بله؛ ...نوبت دیگریست تا بدود، نه که چون ما تلو تلو برود ***15مثل گرگی که در انزوا مُردمَرد روزی در آیینه ها مُرد با صدایت اگر آشنا بودبا نگاه تو نا آشنا مُردمی نوشتی: "صدا ماندنی شد"می نویسم که حتی صدا مُرد آه بیچاره ققنوس اخته٬تا کجاها پرید و کجا مُرد!دیگر اینک دعا چیست، وقتی هم خدا مُرد٬ هم ناخدا مُردما که روز تولد نداریم،کاش می شد شبی بارها مُرد زندگینامه ام را نوشتند:آن قدر منتظر ماند، تا مُرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 2:11  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

هشتاد کلمه غزل

 

ای چشم­هایت مست مالیخولیایی

 ای ابروانت اتفاق ماورایی

ای در نگاهت غرقه اقیانوس آرام

بی من کجای نقشه جغرافیایی؟

ای بر دل من پا نهاده، خوش نشسته!

تفسیر «الرّحمن عَلَی العَرشِ استَوا»یی *

حق منی! در راه حق باید فدا شد

مثل ِ «بلاجویانِ دشتِ کربلایی»

می­دزدم از لب­های تو یک بوسه... بگذار

یک عمر باشم تحت تعقیب قضایی

خاکستر سیگارم... افتادم پس از تو

مثلِ زمانِ امتحاناتِ نهایی

تهران، هوای گرم، چشم منتظر، من

آن قدر اینجا می نشینم، تا بیایی...

---------------------------------------------------

*«الرحمن علی العرش استوی»: قرآن، سوره طه، آیه ۵

خداوند رحمان، بر عرش ایستاده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 23:40  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

ما نمي دانستيم...

 

مي خواهم كار كنم، نمي شود. دل و دماغ نمانده برايم. چه بنويسم براي مردمي كه قرار است كاغد پاره هاي مارا بخوانند؟ دوست دارم با بنزين بنويسم اصلا روي كاغذهاي روزنامه، تا راحت تر بسوزد، تا اشك آورها اشك مردم را در نياورند. روزنامه اي كه نسوزد، چه فايده اي دارد؟

مي خواهم كار كنم، نمي شود. درست سيصد و شصت و پنج روز پيش، همين انگشت هايي كه حالا دارند اينجا مي نويسند، تق تق تق، به كيبورد كامپيوتري واقع در طبقه چهارم ساختماني واقع در ميدان هفتم تير، ضربه مي زدند. اه... دلمان چقدر خوش بود حسين! به محمود گفته بودم مي خواهم بعد از انتخابات، توي صفحه وسطي يك ستون بگيرم، اسمش را بگذارم "بر بام كلمه". آخر اسم روزنامه مان كلمه بود. "كلمه سبز". و من و محمود، مي رفتيم روي پشت بام، سيگار مي كشيديم و شعر مي خوانديم و كشفيات جديدي مي كرديم، ماشين هاي سبز را مي شمرديم، ببينيم ماشين هاي سبز بيشترند يا...؟ من بهمن مي كشيدم، محمود "شتر". و فكر مي كردم كه كم كم، اسم بهمن را عوض مي كنند، مي گذارند "خرداد"! نشد، نگذاشتند، دود بهمن توي ريه مان رفت، دود خرداد توي چشممان.

مي خواهم كار كنم، نمي شود. اين سردبير مردبيرها را كه مي بينم، خنده ام مي گيرد. سردبير ما، درست سيصد و شصت و پنج روز پيش، دو مرد همنام بودند. وقتي مي آمدند توي تحريريه، همه مان خودمان را جمع مي كرديم. يكي شان، سيد عليرضا بهشتي بود، يكي ديگر هم سيد عليرضا بهشتي. يكي شان بهشتي شيرازي، يكي شان حسيني بهشتي. كار بلد بودند. هيچ يادم نمي رود. درست سيصد و شصت و پنج روز پيش را... درست سيصد و شصت و پنج روز پيش را... درست سيصد و شصت و پنج روز پيش را... الهه مي گفت مي ترسم. آقاي دبير گروه اقتصادي مي گفت خانم! شما خيالتان راحت. صبح فردا همين صدا و سيما اعلام مي كند كه مهندس موسوي رئيس جمهور ايران شد. الهه اما خيلي مي ترسيد. به من مي گفت از شهر شما چه خبر، مي گفتم جماعتي كه من در همدان ديدم، كه آن طور از ميرحسين استقبال كردند، اصلا راه ندارد از توي صندوق هاي راي شان چيز زشتي بيرون بزند... باز الهه مي ترسيد. حسين مي خنديد اما! مي گفت از فردا دولتي مي شويم! مي شويم اعضاي هيات تحريريه روزنامه رئيس جمهور مملكت! محمود، نبود. آقاي سردبير، آقاي بهشتي شيرازي، قد بلند، ايستاده، فقط حواسش به صفحه ها بود. اما هيجان از چشم هايش مي ريخت روي صفحه ها. تيترش براي فردا، براي شنبه، روزي كه قرار است پيروزي اعلام شود اين بود: "راي سبز مردم سرنوشت ساز شد"... آقاي سردبير اما شاد بود. همه مان شاد بوديم. من كه هميشه شاد بودم، به قول بچه هاي صفحه آرا! اما نمي دانم چرا هروقت مي رفتم روي "بام كلمه"، از آن بالا هفت تير را كه نگاه مي كردم، ناخودآگاه ياد ماياكوفسكي مي افتادم؛ "حالا كجايش را ديده اي، ولاديمير..."

بعد از ظهر. فارس، بدون اين كه نام ببرد، نتيجه انتخابات را ساعت ۵ اعلام كرد، خبرش را كه خواندم، به حسين گفتم اين ...شعرها را از كجاشان درمي آورند؟ حسين گفت اين ها جنگ رواني است. حسين نمي دانست... من هم! فارس نوشته بود يكي از كانديداها كه در شهرهاي كوچك و روستاها طرفداران بيشتري دارد، با حدود ۶۳٪ آرا پيروز مي شود!

عصر. هوا داشت تاريك مي شد. ايرنا خبر زد كه امين زاده و تاج زاده را در ستاد قيطريه با سلاح گرم وسرد گرفته اند. بهشتي را صدا زدم. گفت زنگ بزن به امين زاده. زنگ زدم. دو سه بار زنگ زدم تا گوشي را برداشت. گفتم آقاي امين زاده... گفت من امين زاده نيستم... دلم ريخت. گفتم چه خبر شده؟ گفت نگران نباش. آقاي امين زاده همين جاست، پيش من است. گفتم شما؟ گفت سعيد شريعتي هستم. آرام شدم. شريعتي گفت برو مرا در فيس بوكت اد كن، خبرهارا برايت مي فرستم.

آقاي سردبير گفت اين جنگ رواني است... آقاي سردبير نمي دانست... من هم

شب شد بي شرف... بچه ها از وزارت كشور زنگ مي زدند... الهه بغض كرده بود. گفتم چه خبر شده؟ الهه گفت بچه ها همه دارند در وزارت كشور گريه مي كنند... گفتم نترس بابا. ما بچه هاي تحريريه رئيس جمهوريم. حسين و آقاي دبير اقتصادي مي گفتند و مي خنديدند... نمي دانستند.

شب تر شد. ساعت يازده و نيم. ميرحسين موسوي كنفرانس مطبوعاتي گذاشت. گفت "من برنده انتخاباتم." ما نمي دانستيم، حتي ميرحسين هم نمي دانست...

نيمه شب شد. نماينده دادستان زنگ زد گفت بايد تيترتان را عوض كنيد، تيتر بايد خنثي باشد، چون هنوز نتيجه معلوم نيست... بهشتي شيرازي، با حسيني بهشتي، نشستند، تيتر را عوض كردند، تيتر شد: "ملت ايران پرچم خود را پس گرفت." يك ربع گذشت، نمي دانم كي به بهشتي شيرازي گفت كه كيهان باز تيتر زده كه احمدي ن‍ژاد برده! بهشتي عصباني شد. زنگ زد دفتر دادستاني و آنجا را شست و شوي كاملي كرد... اوضاع خراب شد. ساعت نزديك ۳ بود كه مي خواستيم برگرديم به خانه. حسين گفت فكر كنم با اين اوضاع و احوال روزنامه توقيف است.

روزنامه توقيف شد. ما دانستيم... همه ما دانستيم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:21  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

آه... او... رفت! آهو هم...

 

روز رفتن آهو، این غزل را می نویسم... نه چون روز رفتن آهوست، که چون کلا روز بدی است... و تمام اتفاق های بد تاریخ، درست در همین روز افتاده اند روی سر من. حتی آه... حتی او... حتی آهو.

 

به خون غلتیده ی آهم... به خاک افتاده ی دردم

شبیه چشم شیطانم... شب پاییزی ام. سردم.

 

نه شک، اوج یقین است این که می دانی و می دانم

که راهم سخت بیراهه ست... اما بر نمی گردم!

 

دو چشمت روشنایی، در نگاهت آشنایی بود

من ِ بیچاره ی ظلمت زده، طاقت نیاوردم!

 

نه از دردِ جدایی ها... من از افسوس خواهم مُرد

که می خواندم نگاهت را... ولی از بر نمی کردم!

...

کدامین تیشه دار آخر مرا از ریشه خواهد کَند؟

نهالِ مانده بی آبم... گل ِ شنزار پروردم.

 

خداحافظ بهار من، مرا دست تبر بسپار...

که بی تابم. که بی آبم. گل ِ خشکم. گل ِ زردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:43  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

دنیا شبیه توست...

 

 

دنیا چقدر شکل تو می رقصد: زیبا، ولی همیشه به دور از من

دل می کَنَم به چاره گری از او، دل می بَرَد دوباره به زور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می خندد، - شیرین و تلخ را به هم آغشته-

وقتی که می روی و نمی آیی، در لحظه های سخت عبور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می خواهد در دست خود بگیردمان... افسوس

دنیا چقدر شکل تو می سازد ماهیِ سرخ ِ تُنگِ بلور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می گیرد، تک تک، تمام هستی مردم را

- این گام آخر است، تمامش کن، چیزی نمانده غیر غرور از من-

 

دنیا چقدر شکل تو می خواند، هر شب سرود مرگ مرا تا صبح

دنیای من! بگو که چه می خواهد این بوف ِ شومِ وحشی ِ کور از من

...

دنیا شبیه توست نمی فهمد شاعر کدام و شعر کدامین است!

دنیا شبیه توست، که می خواهد، وقت ِ شروع ِ شعر، شعور از من!

 

دنیا شبیه توست، که می رقصی. دنیا شبیه توست، که می خندی.

دنیا شبیه توست، که می خوانی.  دنیا شبیه توست... به دور از من.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:23  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

...

 

 

 

اًه!

تهران ِ کثافت!

خیابان هایت چقدر بو می دهند...

 

 

               بوی خوب...!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:57  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

شعر آخر هشتاد و هشت.

 

 

ما را چه آسان می کشند آرام، این زخم های کهنه ی کاری

در آهمان دود است و بدرود است، داغی به دل داریم انگاری

 

هر داغی از دل رخت می بندد، می آفرینی داغ دیگر را

دنیا برایت مشق دوزخ شد، کافیست یارب مردم آزاری

 

هر داغی از دل می رود با خود می گویم آیا رفت؟ آیا رفت؟

در پاسخم اما غمی دیگر از پشت سر می گویدم "آری"

 

آه ای خدای ظلم شرمت باد، با رحمت و لطف دروغینت!

شیطان به ما سجده نکرد اما یک عمر ما را داد دلداری!

 

فرماندهان لشکر پیروز مارا عجب در بند خود کردند

هر "کاش"مان دربند "اما"ییست، هر "چاره"مان در دست ناچاری

 

آه ای امید نا امید من، روزی مرا از پا می اندازی

دودی، ولی از آتشی خاموش، ابری، ولی باران نمی باری.

 

من آن جوان ِ پیر ِ ناکامم، دنبال روز روشنی مُرده

این روزهایی را که می میرم، از روزگار عمر نشماری!

 

هر شب برای خویش می خوانیم، ما زود می میریم، می دانیم!

مرگی چنین فرق بزرگ ماست، با شاعران ِ پیر ِ درباری.

........................................

 

هشتاد و هشت، گرچه پر از تلخی بود، اما هیچ وقت به  "شیرینی" آن سالی ندیده ام... شیرین باشی هشتاد و نه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 22:42  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

خاک


می نویسد تمام شد بازی، - رد پاهای رفته ات بر خاک-

«می کنم در غبار خاطر خود آرزوهای کشته را در خاک» «1»


این همه شعر - شرح چشمانت -، می رود بعد رفتن ات بر باد...

چون که توفان شدست بعد از تو... چون قلم دست بود و دفتر؛ خاک.


بی خورشیدِ آسمان تیره... بی تو ماهی میانِ دریا؛ غرق...

بی تو از ابر، سنگ می بارد... می کند بی تو خاک بر سر خاک


بی پناهم، پناهگاهم رفت. مقصد هر شب نگاهم رفت.

ماه شب های روسیاهم رفت. کم کم آن گور را بگستر خاک!

...

رفته ای! مثل دیگران شده ای. دست رد روی سینه ام زده ای

آتشی را که در دل ِ من بود کرده ای مثل کیمیاگر خاک

...

با دوچشمم که نقش بر آب اند، دیده ام رفتن تو را در باد

آتشم را مگر کند خاموش، آخرین خانه ی مقدر؛ "خاک"


___________________________


«1» این یک مصرع، در اصل، بیتی است از سلیم طهرانی.

___________________________


امروز روز بدی است. امروز، مادری فرزندش را از من ترساند. بچه گریه می کرد، مادر گفت: "اگه آروم نشی، میدمت به این." و اشاره کرد به من... بچه ترسید. آرام شد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 13:1  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

پانوشت


اول)


پانوشتی به سرنوشتم زد، گفت: "از نو نوشتن اش باید"

- خواست تا روسیاهی خود را باز با خون من بیاراید -


رسم خلقت بدون تبدیل است، آفرینش همیشه در کار است

دایه ی زندگی اگر نازا  ست، مادر ِ مرگ، باز می زاید

...

می روی ای نگاه سر در گم، می روی ای دیار ِ در غربت

تا کسی که مرا چنین می خواست بعد از این تا ابد بیاساید!

...

من برای تغزلی تازه، به نگاه تو سخت محتاجم

بی تو، بی سطر سطر ابروهات شعر گفتن به من نمی آید


ای تو از دست رفته، ای پنهان، در پی ات خواب هم پریشان است

مصرع ِ نانوشته ای گویا... بیت ِ از یاد رفته ای شاید...

...

سال شش ماهه است سال جدید، بعد از اسفند، باز پاییز است

به غلط گفته اند هر اسفند بوی فصل بهار می آید.

..............


این غزل را چند شب پیش نوشتم. مصرع اولش را البته کنار محمدرضای یاسینی بودم که به ذهنم رسید. شاید، باید تشکر کنم از او که بی راهنمایی اش، این شعر سروده نمی شد.


____________________________


دوم)


همان چند شب پیش، ترانه ای شنیدم از کریم العراقی با صدای کاظم ساهر، ترانه اش، یا به قول خودشان "کلمات"اش به دلم نشست. می نویسم تا یادم نرود؛


كُن مُنصِفاً یا سيّد ِ القاضي

ذنبي؛ انا رجلٌ له ماضي

تلك التي امامك الآنا

كانت لديّ اعزُّ انسانا

احببتها و هي احبتني

صدقاً جميع الهم انستني

صارحتها و قلت مولاتي

كثيرة ً كانَت علاقاتي

قالت؛

حبيبي دَع ِ الماضي   وقبلني بين ذراعيك   انا الكل وانا لي الحاضر والاتي

...

كُن منصفاً يا سيّد القاضي

تخونني لغتي و الفاظي

ان الذي امامك الآنا

أشبَعَني ظلما وحِرمانا

انا حالة فعلة لها يرثى

حتى ناسيتُ بانّني انثى



دللتها!


دللتني؟!
دمرتني انت
اهملتني انت
انت عذابي
انت همومي
ونسيت قسوته و قلت له:

حبيبي! دع الماضي  و قبّلني بين ذراعيك   انا الكلّ وانا لي الحاضر والاتي

مر الزمان تغيّر/ت تبرّد/ت تجبّر/ت وتكبّر/ت

صبري الجميل تجاوز صبرها

لغة الحوار تحولت جمرا

فان راتني جمبها سارحا

فورا تصير امراة اخرى

غيرتها مرض يوسوسني

فعلا احن لذلك الماضي

اطلق يديا سيد القاضي.. حرر يديا سید القاضی

الله على سهراته الكبرى

يوما اراه ويختفي شهرا

عذرا يناقض سيدي عذرا

من بيت صاحبة الى اخرى

فشلة الاولى اعادته لظلاله وضياعه الماضي

كن منصفاً كن منصفاً يا سيد القاضي...

__________________________


سوم)


بیش از این، قابل طول، عرضی نیست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 18:29  توسط سین. اَ. میم. اَ  | 

نغمه نخوانده من

 

 

جز تو کسی عروس غزل های من مباد... یا نبود! چه می دانم. غزلم یادم رفته! گرچه تازه اش نوشته ام. جوانی می کنم گهگاه! "گریخم نهندن..."

داستان این شعرها، گاهی طولانی تر از آن می شود که بتوان گفت. گاهی غریب تر از آن می شود که بتوان گفت. گاهی... داستان های گفته شده، هرز می روند. داستان های ناگفته را عشق است... تو را عشق است؛ نغمه نخوانده، عروس غزل!

البرز سنگ قبر دلم بود... عشق من

دور از تو هیچ جای جهان جای من نبود!

...

به قول صائب، باید "مضمونِ دلنشین ِ ز خاطر پریده" بود! به قول من، باید "تشتک ِ پریده" بود! عشق است به آسمان پریدن!

...

چه قدر دلگیر است این روزها. می دانی؛ چشمانم از زبانم راستگوترند. انگشتانم از هر دو...

 ...

"خلق ایندی مندن آدیغی پندی منه وئرر" ؛ ملامحمد فضولی این طور گفته بود.

...

والسلام.

امیر دراز!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 17:27  توسط سین. اَ. میم. اَ  |