آه... او... رفت! آهو هم...

 

روز رفتن آهو، این غزل را می نویسم... نه چون روز رفتن آهوست، که چون کلا روز بدی است... و تمام اتفاق های بد تاریخ، درست در همین روز افتاده اند روی سر من. حتی آه... حتی او... حتی آهو.

 

به خون غلتیده ی آهم... به خاک افتاده ی دردم

شبیه چشم شیطانم... شب پاییزی ام. سردم.

 

نه شک، اوج یقین است این که می دانی و می دانم

که راهم سخت بیراهه ست... اما بر نمی گردم!

 

دو چشمت روشنایی، در نگاهت آشنایی بود

من ِ بیچاره ی ظلمت زده، طاقت نیاوردم!

 

نه از دردِ جدایی ها... من از افسوس خواهم مُرد

که می خواندم نگاهت را... ولی از بر نمی کردم!

...

کدامین تیشه دار آخر مرا از ریشه خواهد کَند؟

نهالِ مانده بی آبم... گل ِ شنزار پروردم.

 

خداحافظ بهار من، مرا دست تبر بسپار...

که بی تابم. که بی آبم. گل ِ خشکم. گل ِ زردم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دنیا شبیه توست...

 

 

دنیا چقدر شکل تو می رقصد: زیبا، ولی همیشه به دور از من

دل می کَنَم به چاره گری از او، دل می بَرَد دوباره به زور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می خندد، - شیرین و تلخ را به هم آغشته-

وقتی که می روی و نمی آیی، در لحظه های سخت عبور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می خواهد در دست خود بگیردمان... افسوس

دنیا چقدر شکل تو می سازد ماهیِ سرخ ِ تُنگِ بلور از من

 

دنیا چقدر شکل تو می گیرد، تک تک، تمام هستی مردم را

- این گام آخر است، تمامش کن، چیزی نمانده غیر غرور از من-

 

دنیا چقدر شکل تو می خواند، هر شب سرود مرگ مرا تا صبح

دنیای من! بگو که چه می خواهد این بوف ِ شومِ وحشی ِ کور از من

...

دنیا شبیه توست نمی فهمد شاعر کدام و شعر کدامین است!

دنیا شبیه توست، که می خواهد، وقت ِ شروع ِ شعر، شعور از من!

 

دنیا شبیه توست، که می رقصی. دنیا شبیه توست، که می خندی.

دنیا شبیه توست، که می خوانی.  دنیا شبیه توست... به دور از من.

...

 

 

 

اًه!

تهران ِ کثافت!

خیابان هایت چقدر بو می دهند...

 

 

               بوی خوب...!