آه... او... رفت! آهو هم...
روز رفتن آهو، این غزل را می نویسم... نه چون روز رفتن آهوست، که چون کلا روز بدی است... و تمام اتفاق های بد تاریخ، درست در همین روز افتاده اند روی سر من. حتی آه... حتی او... حتی آهو.
به خون غلتیده ی آهم... به خاک افتاده ی دردم
شبیه چشم شیطانم... شب پاییزی ام. سردم.
نه شک، اوج یقین است این که می دانی و می دانم
که راهم سخت بیراهه ست... اما بر نمی گردم!
دو چشمت روشنایی، در نگاهت آشنایی بود
من ِ بیچاره ی ظلمت زده، طاقت نیاوردم!
نه از دردِ جدایی ها... من از افسوس خواهم مُرد
که می خواندم نگاهت را... ولی از بر نمی کردم!
...
کدامین تیشه دار آخر مرا از ریشه خواهد کَند؟
نهالِ مانده بی آبم... گل ِ شنزار پروردم.
خداحافظ بهار من، مرا دست تبر بسپار...
که بی تابم. که بی آبم. گل ِ خشکم. گل ِ زردم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ