تقویم باطله
تقویم باطله به پایان اسفند رسید. به گوشه ای می خزم و دکان شعر خویش را تعطیل می کنم.
لحظه ی انفجار نزدیک است. مثل یک بمب ساعتی... تقویم
می خورَد بر سرم ورق هایش. لعنتی روز... لعنتی تقویم
روزها را به شب نزن وصله؛ حال من مدتی ست ناجور است
جان اوراق بی شمارت. آی... باش خاموش مدتی تقویم
خسته ام از تمام ثانیه ها؛ روزهایت شبیه ثانیه اند
روزها کار خویش را بلدند، تو گرفتار عادتی تقویم
روی برگ چهارشنبه ی تو می نویسند عاقبت یک روز
«شاعری مُرد یک دقیقه ی قبل...» می شوی باز خط خطی تقویم
من سوم شخص مفردم دیگر. می روم بار خویش می بندم .
عمر من ماه بود و عمر تو سال... ای همیشه موقتی؛ تقویم.
ای چشمهایت مست مالیخولیایی ای ابروانت اتفاق ماورایی ای در نگاهت غرقه اقیانوس آرام بی من کجای نقشه جغرافیایی؟ ای بر دل من پا نهاده، خوش نشسته! تفسیر «الرّحمن عَلَی العَرشِ استَوا»یی حق منی! در راه حق باید فدا شد مثل ِ «بلاجویانِ دشتِ کربلایی» میدزدم از لبهای تو یک بوسه... بگذار یک عمر باشم تحت تعقیب قضایی خاکستر سیگارم... افتادم پس از تو مثلِ زمانِ امتحاناتِ نهایی تهران، هوای گرم، چشم منتظر، من آن قدر اینجا می نشینم، تا بیایی...1 به خون غلتیده ی آهم... به خاک افتاده ی دردمشبیه چشم شیطانم... شب پاییزی ام. سردم.نه شک، اوج یقین است این که می دانی و می دانم که راهم سخت بیراهه ست... اما بر نمی گردم!دو چشمت روشنایی، در نگاهت آشنایی بود من ِ بیچاره ی ظلمت زده، طاقت نیاوردم!نه از دردِ جدایی ها... من از افسوس خواهم مُرد که می خواندم نگاهت را... ولی از بر نمی کردم!...کدامین تیشه دار آخر مرا از ریشه خواهد کَند؟ نهالِ مانده بی آبم... گل ِ شنزار پروردم.خداحافظ بهار من، مرا دست تبر بسپار...که بی تابم. که بی آبم. گل ِ خشکم. گل ِ زردم…2دنیا شبیه توست...دنیا چقدر شکل تو می رقصد: زیبا، ولی همیشه به دور از من دل می کَنَم به چاره گری از او، دل می بَرَد دوباره به زور از من دنیا چقدر شکل تو می خندد، - شیرین و تلخ را به هم آغشته-وقتی که می روی و نمی آیی، در لحظه های سخت عبور از من دنیا چقدر شکل تو می خواهد در دست خود بگیردمان... افسوس دنیا چقدر شکل تو می سازد ماهیِ سرخ ِ تُنگِ بلور از من دنیا چقدر شکل تو می گیرد، تک تک، تمام هستی مردم را - این گام آخر است، تمامش کن، چیزی نمانده غیر غرور از من-دنیا چقدر شکل تو می خواند، هر شب سرود مرگ مرا تا صبح دنیای من! بگو که چه می خواهد این بوف ِ شومِ وحشی ِ کور از من... دنیا شبیه توست نمی فهمد شاعر کدام و شعر کدامین است! دنیا شبیه توست، که می خواهد، وقت ِ شروع ِ شعر، شعور از من!دنیا شبیه توست، که می رقصی. دنیا شبیه توست، که می خندی. دنیا شبیه توست، که می خوانی. دنیا شبیه توست... به دور از من....3تهران ِ کثافت اًه! تهران ِ کثافت! خیابان هایت چقدر بو می دهند... بوی خوب...!***4شعر آخر هشتاد و هشت.ما را چه آسان می کشند آرام، این زخم های کهنه ی کاری در آهمان دود است و بدرود است، داغی به دل داریم انگاری هر داغی از دل رخت می بندد، می آفرینی داغ دیگر را دنیا برایت مشق دوزخ شد، کافیست یارب مردم آزاری هر داغی از دل می رود با خود می گویم آیا رفت؟ آیا رفت؟ در پاسخم اما غمی دیگر از پشت سر می گویدم "آری" آه ای خدای ظلم شرمت باد، با رحمت و لطف دروغینت! شیطان به ما سجده نکرد اما یک عمر ما را داد دلداری! فرماندهان لشکر پیروز مارا عجب در بند خود کردند هر "کاش"مان دربند "اما"ییست، هر "چاره"مان در دست ناچاری آه ای امید نا امید من، روزی مرا از پا می اندازیدودی، ولی از آتشی خاموش، ابری، ولی باران نمی باری.من آن جوان ِ پیر ِ ناکامم، دنبال روز روشنی مُرده این روزهایی را که می میرم، از روزگار عمر نشماری!هر شب برای خویش می خوانیم، ما زود می میریم، می دانیم!مرگی چنین فرق بزرگ ماست، با شاعران ِ پیر ِ درباری.***5 خاک و خون... ...گرچه جلادان میان بزم خون با گلوله نغمه سازی می کنندباز می مانیم و می رقصیم، چون؛عاشقان با مرگ بازی می کنند! با تو در میدان خون خواهیم خواند: "عاقبت یک روز فردا می رسد" در میان تیرباران این ندا تا به خورشید از دل ما می رسد: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او جانی بگیرم جاودان او ردایی گیرد از من "سبز رنگ"***6خاک می نویسد تمام شد بازی، - رد پاهای رفته ات بر خاک-«می کنم در غبار خاطر خود آرزوهای کشته را در خاک» «1» این همه شعر - شرح چشمانت -، می رود بعد رفتن ات بر باد...چون که توفان شدست بعد از تو... چون قلم دست بود و دفتر؛ خاک. بی تو خورشیدِ آسمان تیره... بی تو ماهی میانِ دریا؛ غرق...بی تو از ابر، سنگ می بارد... می کند بی تو خاک بر سر خاک بی پناهم، پناهگاهم رفت. مقصد هر شب نگاهم رفت.ماه شب های روسیاهم رفت. کم کم آن گور را بگستر خاک!...رفته ای! مثل دیگران شده ای. دست رد روی سینه ام زده ای آتشی را که در دل ِ من بود کرده ای مثل کیمیاگر خاک...با دوچشمم که نقش بر آب اند، دیده ام رفتن تو را در باد آتشم را مگر کند خاموش، آخرین خانه ی مقدر؛ "خاک"«1» این یک مصرع، در اصل، بیتی است از سلیم طهرانی.*** 8 پانوشت پانوشتی به سرنوشتم زد، گفت: "از نو نوشتن اش باید"- خواست تا روسیاهی خود را باز با خون من بیاراید -رسم خلقت بدون تبدیل است، آفرینش همیشه در کار است دایه ی زندگی اگر نازا ست، مادر ِ مرگ، باز می زاید...می روی ای نگاه سر در گم، می روی ای دیار ِ در غربت تا کسی که مرا چنین می خواست بعد از این تا ابد بیاساید!...من برای تغزلی تازه، به نگاه تو سخت محتاجم بی تو، بی سطر سطر ابروهات شعر گفتن به من نمی آیدای تو از دست رفته، ای پنهان، در پی ات خواب هم پریشان است مصرع ِ نانوشته ای گویا... بیت ِ از یاد رفته ای شاید......سال شش ماهه است سال جدید، بعد از اسفند، باز پاییز است به غلط گفته اند هر اسفند بوی فصل بهار می آید...............9 وقتی که سرو مرد... وقتی چنار مُرد ای باغبان بمیر... دیگر بهار مُرد در قصه گفته اند "صد قرن تیرگیست، وقتی ستاره ی دنباله دار مُرد." یک یک ستاره ها خاموش می شوند خورشید هم شبی، خاموش و تار مُرد. ماهی که تشنه بود... ماهی کنار رود... چون بی قرار بود، پس بیقرار مُرد با پنبه سر بُرید صیّاد حیله گر تیری رها نکرد اما شکار مُرد . شاعر، پیامبر، شعرش کتاب اوست اما چه فایده؟ پروردگار مرد! . بازی تمام شد... ما باز باختیم چون قهرمان مان با اقتدار... مُرد.***10 چای از دهن افتادمثل تمام اتفاقاتی که افتادچای از دهن افتاد... از چشم تو من هم بستی به رویم چشم هایت را که دیگر بر من نباشد منت دیده شدن هم. می میرد اما جز تو آغوشی نباید در بر بگیرد مرد را٬ حتی کفن هم ای تشنگان شعرهای تشنه من این چاه بی آب است و حتی بی رسن هم...***11شاید باغ منی، بهار منی شاید آرام بیقرار منی شاید عمریست اهل چشم تو ام، گویا!آواره ام، دیار منی شاید! بی تو غریبِ شهر غریبانم تنها تو از تبار منی شایدچشمت به را مانده، کسی می گفت.-شاید در انتظار منی... شاید... -مهتاب را شبیه تو می بینم در چشم های تار منی شاید با رفتنت سیاه شده روزم خورشید روزگار منی شاید در دفترم هزار غزل مُردند تنها تو ماندگار منی شاید شیرین ترین گناه جهانی تو آن سیب آبدار منی، شاید...!***12 انگشت نگاری در چشم غزل خیزت، امروز چه داری؟ دیوانه ترین دختر ایلات بهاری ای دورترین آدم عالم به دل من ای تلخ ترین خنده به لب های تو جاری،بگذار که لبخند بیاید، بنشیند،روی لب تو تا بکند موج سواری وقتی که بمیرند هزاران نفر از عشق باید كه کنند از لبت انگشت نگاری ما کفتر جَلدیم و به سوی تو می آییم شرطی شدگانیم؛ تو هم اهل قماری دیگر پر پرواز نداریم ولی باز؛بازی بده ما را هم، ای باز شکاری...***13 سرد بود عشق من سرد بود عشق من، زمستان بود راه تاریک بود، لغزان بود آنچه بارید مثل برف نبود اشک یخ بسته خدایان بود *** آ ن خدایان که زار می گریند بر من ِ گریه دار می گریند بر من ِ بی تو مانده در شب سرد بر من ِ بی قرار می گریند *** بر من ِ خسته تـَرَک خورده از خدایان خویش چک خورده فحش داده به آسمان ها و از زمین و زمان کتک خورده *** سرد بود عشق من، زمستان بود باد می زد، درخت می لرزید زیر لب گفت عابری تنها:«زندگی، مفت هم نمی ارزید.»***14تقلبمثل وقتی که نیمه شب با ماه، هی بگویی "نرو نرو"، برود هی بگویی "یواش تر لطفن"، نشنود، هی بدو بدو برود زندگی می گذشت و می خندید، مثل آن کس که از تو سیر شده یا نخواهد که راه عمرش را، بعد از این ها کنار تو برود زندگی امتحان بی ربطی ست، امتحانی برای افتادن امتحانی که ساعتش باید، گاه گاهی عقب جلو برود درس خواندن به ما نیامده است، پس بیا تا از این به بعد فقط یا تقلب کنیم و ده بشویم، یا تقلب کنیم و لو برود ما برای ادامه این راه، خسته و ناتوان و پیر شدیم روزمان نیز نیمه شب شده است، کهنه باز آمده، که نو برود ما تمامیم، نقطه را بگذار، شعر بعدی بدون ماست، بله؛ ...نوبت دیگریست تا بدود، نه که چون ما تلو تلو برود ***15مثل گرگی که در انزوا مُردمَرد روزی در آیینه ها مُرد با صدایت اگر آشنا بودبا نگاه تو نا آشنا مُردمی نوشتی: "صدا ماندنی شد"می نویسم که حتی صدا مُرد آه بیچاره ققنوس اخته٬تا کجاها پرید و کجا مُرد!دیگر اینک دعا چیست، وقتی هم خدا مُرد٬ هم ناخدا مُردما که روز تولد نداریم،کاش می شد شبی بارها مُرد زندگینامه ام را نوشتند:آن قدر منتظر ماند، تا مُرد.